نسیمی از آسمان
دست‌نوشته‌ها و دل‌مشغولی‌های حسین ژولیده
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 مهر 1398 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()

رفتن به بیمارستان و همدم شدن با پرسنل اونجا، ، برکات زیادی داشت. یکی از برکاتش این بود که دکترهمتی، یا همون محسن جون خودمون، منو با چند نفر از خیرین عرصه سلامت آشنا کرد. قرار بود بعد از ظهر، با یکی‌شون که خیلی مشتاق بود برای حوزه سلامت و درمان، یه خونه وقف کنه، جلسه داشته باشیم و چندتا پیشنهاد برای وقف بهش ارائه کنم.

  نماز که تموم شد، یکی از نمازگزارها، که از بیمارهای بخش جراحی بود و با ویلچر، خودش رو به نماز جماعت رسونده بود، میخواست از در نمازخونه بیرون بره که رفتم پیشش. یه نگاه به پله های بیرون نمازخونه کردم و یه نگاه به ویلچر اون بنده خدا و بهش گفتم: از این در چه‌جوری تونستید بیایید تو؟ با یه لحنی که سرشار از آرامش بود، گفت: سخت بود ولی به لطف خدا، دوستان کمک کردن و توفیق شد بیام نماز جماعت. موقع بیرون رفتن، ویلچرش رو گرفتم و با کمک یکی از پرستارها، به سختی از پله ها بردیمش پایین. خیلی تشکر و ابراز محبت کرد. من هم مرام گذاشتم هدایت ویلچر رو به عهده گرفتم و تا بخش رسوندمش. وارد بخش که شدیم، دیدم یه صدای آه و ناله ای که بوی دعوا می داد، به گوش می خورد. صدای یک جوان بود که به خاطر تصادف تو اون بخش بستری بود. با موتور تصادف کرده بود. از چند ناحیه دچار شکستگی شده بود و با اینکه عمل شده بود ولی به خاطر دردهایی که داشت مدام آه و ناله می کرد. الان داشت با یکی از پرستارها کَل‌کَل می کرد که چرا مسکن قوی تر به من نمی‌زنید. موقعی که رسیدیم کنار تخت دوست ویلچریم و خواستم کمکش کنم بره رو تختش، تازه فهمیدم، بنده خدا چه دردی کشیده تا پایین اومده و الان هم چه مصیبتی کشید تا دوباره بره سرجاش. هرچند اصلا به رو خودش نیاورد. رفتم پیش همون جوان ناله کن بخش. بعد ازاینکه سلام و احوالپرسی کردم، رو به من کرد و گفت: حاج آقا، آخه من چه گناهی کردم که باید این بلا سرم بیاد، این همه آدم چرا من فقط باید تصادف بکنم، هرچی سنگه مال پای لنگه و ...



ادامه مطلب
طبقه بندی: وقف،  اوصاف شیعیان،  فضائل اخلاقی، 
برچسب ها: رمان، مستند داستانی، کمک به دیگران، خدمت به بیماران، وقف برای بیماران،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 مرداد 1398 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()

اگر می‌خواهی زیباترین صحنه‌های عالم را ببینی باید زاویه دیدت را روی موج خوبی‌ها تنظیم کنی. اینکه چه چیزی ببینی، بستگی به نوع نگاه خودمان دارد. طبیعی است کسی که عینک سیاه به چشم زده همه جا را تیره می‌بیند. بعضی تا اسم بیمارستان، به گوششان می‌خورد، بدبختی و درد و بیچارگی‌اش را می‌بینند و بعضی دیگر، سلامتی  و زندگی دوباره را. برخی نیز که نگاه ویژه‌تری دارند، رفت و آمد ملائکه خدا را می‌بییند که نوید رحمت الهی برای بیماران، و تمامی دست اندرکاران خدمت به آنها را ، به ارمغان آورده‌اند. با این نگاه، بیمارستان، بهشت است که زیباترین زیبایی‌ها را می‌توان دید. وقتی هم بیمارستان را بهشت ببینی، برای مریض، تحمل درد شیرین، برای همراه خدمت به بیمار، دل انگیز، برای طبیب، پرستار و خادمان این عرصه، خدمتی عاشقانه و مقدس، و برای عیادت کنندگان، عبادتی شیرین می شود.

بعد از نماز، آقامحسن، خیلی اصرار کرد نهار پیشش بمونم. ولی چون عجله داشتم شرمنده‌اش شدم و خدا حافظی کردم که بروم. دم درِ خروجی بیمارستان، چشمم به یه بنده خدایی افتاد که روی ویلچر نشسته بود. با اندامی نحیف و لاغر، و معلوم بود نمیتونه راحت بشینه و داره درد میکشه. کنارش هم دوتا ساک و یه جفت عصا گذاشته شده بود. کنارش که رسیدم سلام کردم. خیلی مودبانه و گرم جواب سلاممو داد. بعد از احوالپرسی گفتم: بلا دور باشه، چی شده اینجا اومدی؟

- بلا نبینی حاجی ، لَگنم رو عمل کردم، امروز مرخص شدم.

-خوب به سلامتی خدا را شکر. پس چرا اینجایی؟

-پیگیر گرفتن بلیطیم، جور بشه میخوایم بریم.

-بلیطِ چی؟ همراهت کیه؟

-خانمم پیشمه. رفته زنگ بزنه ترمینال بلیط بگیره برای شهرستان

-با لگن عمل شده مگه میتونی اتوبوس سوار بشی؟ داغونت میکنه، اذیت میشی. با آمبولانس چرا نمیری؟




ادامه مطلب
طبقه بندی: وقف،  برکرانه نور(شرح حدیث)،  اوصاف شیعیان،  فضائل اخلاقی، 
برچسب ها: خدمت به دیگران، داستان، رمان، مستند داستانی، خدمت به بیمار، داستان درباره وقف،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 تیر 1398 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()

عزیزی می گفت وقتی دلت لَک می زند برای خدا کاری انجام بدهی، خدا خودش راهش را پیش رویت قرار می‌دهد. فقط باید زرنگ باشی و فرصت را غنیمت بشماری. راست می گفت. اصلا بهتر بگویم، آیه قرآن را به زبان خودمانی برایم ترجمه کرده بود. وَالَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا... و خداوند با نیکوکاران است.

بعد از نماز، با دکترمحسن و چندتا از رفقاش، از نمازخانه بیرون آمدیم. خانم مُسنی جلو آمد و گفت: حاج آقا، ببخشید می تونم یه دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ گفتم در خدمتم، بفرمایید؟ طوری برخورد کرد که انگار حرف خصوصی دارد. دکتر رو به من کرد و گفت: حاجی ما میریم درمانگاه، همینجوری تشریف نبری، اونجا منتظرتم.

-حاج آقا، من دخترم تو بخش جراحی زنان بستریه، اونجا یه خانم مسنی هست که هیچکی  پیشش نیست بهش برسه، فکر کنم به خانوادش برگه همراه ندادن، می تونید براش کاری بکنین، ثواب داره.

-چشم میپرسم ببینم قضیه اش چیه، کاری از دستم بربیاد وظیفه است.

خدا حافظی کرد و رفت. رفتم به طرف اتاق محسن. در زدم و وارد شدم. طبق معمول خیلی گرم تحویل گرفت و گفت:حاجی اگه عجله نداری، نهار پیش ما بمون؟ نمی‌دونم غذای امروز چیه، اگه افتخار می‌دی بگم غذا رو بیارن؟

به شوخی بِهش گفتم: خودت می دونی من نهار نمی خورم تعارف می کنی! خدا خیرت بده، باید برم. راستی دکتر، اون خانمی که بیرون سوال داشت، می گفت یه خانمی تو بخش زنان بستریه، ظاهرا به خانوادش برگه همراه ندادن، اون هم به همراه نیاز داره.

-این خانمی که بستری شد، مشکلش برگه همراه نیست. کسی رو نداره.

-چطور؟



ادامه مطلب
طبقه بندی: وقف،  فضائل اخلاقی، 
برچسب ها: وقف، درمان سلامت، داستان، رمان، وقف برا یخدمت به بیماران،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 خرداد 1398 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()


حسابی سرم شلوغ بود. غرق در نوشتن یه ابلاغیه بودم که صدای زنگ گوشیم، من رو برای لحظاتی متوجه خودش کرد. محسن بود که زنگ می زد. البته دکترمحسن. رفیق چندساله ام بود. تو یکی از اردوهای جهادی باهاش آشنا شده بودم. از اون دکترهای باصفا و خدمتگذار که هر کاری از دستش بر می آمد برای بیماراش انجام می داد. جواب دادم. بعد از یه سلام و احوالپرسی گرم، گفتم دکتر جون، یادی از اموات کردی خیر باشه؟

-         سلامت باشید، راستش هم خواستم حالت رو بپرسم، هم یه زحمتی داشتم برات.

-         جون بخواه، زحمت چیه مومن امر کن در خدمتم!

-         راستش حاجی، خبر که داری اومدیم تو این بیمارستانی که چند روزه افتتاح شده، شیخ جواد قرار بود بیاد اینجا و امام جماعت ما بشه، که بنده کاری براش پیش اومد، فعلا نمی تونه بیاد. خواستم اگه زحمتی نیست، قدم رو چشمای ما بذاری و تا حاج جواد بر میگرده، تماز ظهر و عصر رو بیایی اینجا.

-         خدا خیرت بده. راستش وظیفه است، ولی خودت که میدونی سرم خیلی شلوغه، یه پام اداره است و یه پام هم دانشگاه. میترسم بهتون وعده بده بدقول بشم.

-         حالا شما بیا ان شاءالله که مشکلی پیش نمیاد.

-         چشم. حالا از کی باید بیام؟

-         از همین امروز. شما یه ساعت مونده به اذان راه بیفتی میرسی.

-         الان که سرم خیلی شلوغه، ولی چشم دکترجان.

-         منتظرتم. خداحافظ

بعد از اینکه با محسن خداحافظی کردم، همینکه خواستم ادامه ابلاغیه ای که روش کار میکردم رو بنویسم، دیدم رشته افکارم کامل پاره شده و ذهنم تبدیل شده به صحنه جنگ حق و باطل.

 از یه طرف انگار یکی تو گوشم می گفت: مرد حسابی با این مشغله چرا قول دادی، تازه حالا چرا بیمارستان؟ امام جماعت بیمارستان شدن دردسر خودش رو داره. باغ و بستان که نمیری. آخه خون و زخم و شکستگی و هزارتا درد و مرض دیگه دیدن داره مگه. دیدن مریض‌ها و گرفتاری‌هاشون یه مصیبته، مراجعه بعضی خانواده هایی که مریض دارن به امام جماعت و توقع های که دارن هم خودش یه داستانیه. مسیرش که دوره. رفت و برگشتش دستِ کم، سه ساعت در روز وقتتو میگیره. میخوای کار طلبگی کنی، یه جای بهتر، نزدیکتر، بی دغدغه تر. از طرف دیگه وجدانم با یه لحن مهربون اما پُر از امید، بِهم می گفت: حسین جون، تو که خودت دغدغه خدمت به بیمار و گرفتار رو داری، از ثواب رسیدگی به مریض و پرستاری میگی و مینویسی، بسم الله! خدا خودش زمینه اش رو فراهم کرده. یا علی بگو و شروع کن. توکا کن به خدا، خودش کمکت می کنه.

تجدید وضو کردم و راه افتادم. چون استرس رسیدن به موقع رو داشتم،  


ادامه مطلب
طبقه بندی: وقف،  فضائل اخلاقی، 
برچسب ها: مستند داستانی، رمان، داستان وقف، وقف آبسردکن، خدمت به دیگران،
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات